صفحه اصليفروشگاهفروشندگانبازاريابيدرج بنر ويژهاخبار و مقالات ايستگاه آگهيآگهي دهندگانتالار گفتمانتماس با مادرباره ما

 

 سایر صفحات > 
1


خواب گل سرخ - قسمت چهل و چهارم

خواب گل سرخ - قسمت چهل و چهارم

روزهایی که بی تو می گذرند ؛ فقط می گذرند... روز نیستند ؛ شب هم نیستند... مثل برزخ ؛ معلق ، میان زمین و آسمان ! نه می دانی ازکجا آمده ای ؟ نه می دانی به کجا می روی ! تنهایی... مثل زیر خاک .... می ترسی ! روزهایی که بدون تو می گذرند ؛ اصلا نمی گذرند ! من روزهایی را که بدون تو باشد ، یادم نمی آید... چند روز گذشته است از آخرین باری که با هم حرف زدیم ؟ یادم نمی آید... آن پشت بام لعنتی را یادم هست !... ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت چهل و پنجم

خواب گل سرخ - قسمت چهل و پنجم

برای عاشق شدن ؛ باید معشوقی باشد... برای سفر کردن ؛ جاده ای... و برای زندگی ؛ هدف و مقصدی... همیشه از سفرهای بی راه و بی هدف و از زندگی های تو خالی و بیدلیل ؛ می ترسیدم... اما عشق ؛ حس غریبی ست. معشوق که پیدا شود ؛ انگار دیگر به او هم بی نیازی ! فقط عشق می ماند و خودت... حتی نام معشوق ؛ یادت می رود ! حال حامد؛ خیلی بد بود. به طبقه پایین رفتم ؛ دراز کشیده بود ؛ مریم کنارش نشسته ؛ سعی می کرد ؛ خود را کنترل کند و ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت چهل و ششم

خواب گل سرخ - قسمت چهل و ششم

رفته ای ! بی خداحافظی با من ؟ گفتند : حال مادرت خوب نیست. می فهمم... حال مادر طفلی من هم هیچ وقت خوب نبوده ،... اما این خوب نبودن ، با آن خوب نبودن ، فرق دارد. آدرست را نگاه می کنم ، چقدر کوه و دریا و دشت بین ما ، فاصله انداخته. انگار تازه می فهمم که ملاقات دو نفر در این دنیای بزرگ بی درو پیکر ؛ حتما حکمتی دارد. هیچ ملاقاتی بی دلیل نیست. چرا دیدمت ؟! که یک داستان عاشقانه شروع شود ؟ من به داستان عاشقانه ،...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت چهل و هفتم

خواب گل سرخ - قسمت چهل و هفتم

آیا تا به حال به باران گفته ای نبار ! نمی بارد ؟... آیا تا به حال به آفتاب گفته ای نتاب ! نمی تابد ؟... تا به حال به ابر گفته ای برو ! براستی می رود ؟... نه !...هرگز ! هر کس ، کار خود را انجام می دهد ، و جهان ؛ روال عادی خود را دارد. وقتی که دلی می تپد ، دیگر کار از کار گذشته است ! وقتی که دل ، برای چیزی یا کسی می تپد ، آنچنان به تپش خویش ، ادامه می دهد ، که یا بایستد یا به سرانجامی برسد... من من...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت چهل و هشتم

خواب گل سرخ - قسمت چهل و هشتم

زن همسایه داشت سعی می کرد مریم را آرام کند. عسل گریه می کرد ، درست نمی فهمید که چه اتفاقی افتاده است ، ولی خیلی درباره اش شنیده بود. نمی دانستم بین اتاق ها برای چه می دوم ؟ چه می خواهم ؟ من هم باید آماده می بودم ! دلم می خواست فریاد بزنم خدایا کمک ! .... یک کمک برای ما بفرست ! چگونه مریم را آرام کنم ؟ خودم را چگونه آرام کنم ! حامد ؛ در تمام این مدت ، قوت قلب ما بود ، دلگرمی این دو خانواده ! خدا را شکر می ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت چهل و نهم

خواب گل سرخ - قسمت چهل و نهم

چراغ های خانه روشنند ، چراغ های خیابان ، روشن تر. من کنار پنجره ام و به بیرون نگاه می کنم. کتری برای خودش آرام آرام روی اجاق گاز ، قل قل می کند ، مثل قلب من... یکنفر در درونم می گوید : |بلند شو مانا ، الان میترکه|. چی میترکه ؟! |کتری میترکه| ! نه قلب منه که داره میترکه ! به بیرون نگاه می کنم... از طبقه ی پایین ، دیگر صدای گریه به گوش نمی رسد ، همه چیز آرام است. انگار خواب گل سرخ حامد ، همه ی ما را به خو...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاهم

خواب گل سرخ - قسمت پنجاهم

تا روزی که محسن به من گفت : کجا میری این وقت غروب ؟ در دلم گفتم : نپرس !... داشتم می رفتم امامزاده ای که سال ها پیش می رفتم... پولمان تمام شده بود. حساب بانکی ام ته کشیده بود. از فردا قرار بود در دارالترجمه دوستم کار کنم. نمی خواستم محسن محل پناهندگی مرا به آن امامزاده که در کنج کوه ؛ همدمم بود ، پیدا کند. برای همین گفتم : میرم دارالترجمه دوستم ، کمکش کنم... یه پولی هم دربیارم. گفت : این وقت غروب ؟ پول ا...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و یکم

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و یکم

آن معبر نورانی در کنج کوه بلند ؛ همیشه به من آرامش می داد. برای همه دعا کردم ، حتی برای خودم ! کمی سبک شدم. از پیچ کوه پایین آمدم ؛ پایم را به خیابان گذاشتم. باز هم زندگی عادی... ناگهان ، ماشین محسن را آن سوی خیابان دیدم... یعنی منتظرم بود ؟ از کی ؟ چیزی در قلبم ، فرو ریخت. شاید حس خوب اینکه یکی ، منتظرت باشد ، ساعتها ! چه حس عزیزی بود ! هرگز تجربه اش نکرده بودم ! برای اولین بار ، بدون ترس و دغدغه ، پ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و دوم

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و دوم

|من مریمم ، بقیه ی قصه رو من تعریف می کنم ، به هزاردلیل... مهم تر از همه اینکه ، مانا نیست ، و نویسنده هم غیبش زده ! میگن گوشش درد می کنه ، اما گوش به حرف زدن ، چه ربطی داره ؟! شاید خیلی درد داره. شایدم نمی خواد چیزی بگه یا بشنوه ! بقیه ی قصه رو من تعریف می کنم ، تا جاییشو که بخوام ! مانا رو بردن بیمارستان. تشخیص ، زود معلوم شد ، خونریزی مغزی ! با سینه پرت شده زمین ! فرمون موتور ، رفته تو ریه ش ، اوضاعش...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و سوم

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و سوم

| هر کاری تو بکنی درسته مانا ! | __ بله ؟ کسی با من حرف زد ؟! یا دارم خواب می بینم ؟ _ خواب نمی بینی مانا. حامد داره باهات حرف می زنه ! من نویسنده ی قصه ام ... سلام ! __ولی حامد که مثل من ، نمرده ! مگه می تونه ؟ __ تو هم نمردی مانا ! پس اون می تونه باهات حرف بزنه ! اما شما دو تا ، نمی تونین همو ببینین ! فقط صدای همو میشنوین !... شما تو یه جهان دیگه ایید ... منم که نویسنده ام ، نمی تونم صدای ذهنی ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و چهارم

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و چهارم

مریم هنوز داشت آن جمله را برای حامد تکرار می کرد : با توام حامد!حالا مانا رفته، نمی خواسته ، ولی رفته! از اون تصادف به بعد ، پرستارت میگه، علایم حیاتی تو پایین اومده. من درا رو بستم که تو ، هیچی نشنوی. هیچکسو راه نمی دم توی این اتاق ، که خبری با خودش نیاره ؛ حتی عسل ! اما تو داری میری ! ذره ذره ، داری میری. من می فهمم ! این چه شرطیه گذاشتی آخه ؟ دو خانواده به سلامتی تو مربوط نمیشه ! تو برای من و عسل باید...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و پنجم

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و پنجم

همیشه زندگی،آن چیزی نیست که حدس می زنیم... اصلا اگر قرار بود آن چیزی باشد که حدس می زنیم ،زندگی نبود،یک فرمول ریاضی بود. همه ی شخصیت ها را جای حروف و اعداد می گذاشتی و جواب همان می شد که باید همیشه می شد. شاید زیبایی زندگی به این است که جواب ها همیشه فرق می کند. حتی اگر دو بار ، یک آدم را در یک فرمول بگذاری ، باز هم جواب فرق می کند. من شانس این را پیدا کرده بودم که دوباره به دنیا بیایم ... چیزی یادم نمی آم...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و ششم - ج

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و ششم - ج

برای اینکه یه آدم ، یه شبه از اون همه احساس ؛ عاطفه و محبت و مسولیت ، تبدیل به این ربات بشه ، منو می کشه. تو گیاهی زندگی نکن...هر جور دلت خواست ؛ زندگی کن ! من محسن نیستم ، اگه تو رو دوباره به انسان تبدیل نکنم! گفتم : حرف اضافه نزن ! این کار ، کار خداست! خداست که می تونه ما رو آدم کنه. اون سرنوشت ما رو مینویسه ! گفتم خدا؟! ..همینطوری اومد دهنم. خدا دقیقا چیه؟! گفت : یادت نیست خدا چیه ؟! من برای کمک اومدم مانا.....ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و ششم - ب

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و ششم - ب

گفت : من حتی اگه خودم رو معرفی کنم ، تو می شناسی؟! یا اجازه میدادی؟ گفتم : مهم نیست من بشناسم یا نه ، مهم اینه ادب حکم می کنه اجازه بگیرید! اسمتو میدونم ، هزار بار گفتن! محسن ، محسن ، محسن... چه نسبتی با من داشتین ؟ برای چی دنبالم می کنین ؟ برای چی این دروغا رو به من میگن ، که یه نفر اومده تو عالم کما با من یه حرفایی زده ، قرار بوده یه معامله ای با خدا کنم. این چرت و پرتا چیه ؟! گفت : کسی این حرفا رو نزده! حتما ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و ششم - الف

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و ششم - الف

سه هفته گذشته ؟ سه روز ؟!...سه سال ؟... یا سه قرن ؟ نمی دانم... ذهن من، دیگر باهیچ تاریخی پیش نمی رود. من کنار پنجره ام و به باران در یقه ی بارانی مردی نگاه می کنم که چند لحظه پیش از زیر پنجره گذشت. این روزها ، هوا زود تاریک می شود. دیگر شش عصر ، هوا تاریک است. زمستان است... من در زمستان ، سرما و شب را دوست دارم ، چون کمتر کسی مزاحمم می شود ، تا بپرسد چرا سر کار نمی روی ؟ تا بپرسد چرا خودت را در خانه زندانی...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و هفتم

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و هفتم

می دانستم یکی از همین روزها ؛ اتفاقی خواهد افتاد اما نمی دانستم چه اتفاقی. فقط احساسش کرده بودم. از شبی که آن جوان ، زیر باران دست مرا پیچاند ، خود را در خانه حبس کرده بودم. با او راحت نبودم. می ترسیدم ؟ نمی دانم... او چیزهایی را در وجود من زنده می کرد که برایم نا آشنا بود ، و ناگهان ، آشنا می شد. دنیا مال برنده ها نیست ، مال کسانیست که باقی می مانند... نمی دانم این جمله را کجا شنیده بودم ! ولی حس ادامه داد...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و هشتم

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و هشتم

- خواستگار ؟ شما گفتید بیان ؟ بی اجازه ی من ؟ حامد گفت : گوش کن مانا جان ! من خوبی تو رو می خوام ، محسن یه اتاق اجاره ای ، ته شهر داره که دستشویی و حمامش با همسایه مشترکه ، آشپزخونه شم ، یه اجاق سفریه ! تو نمی تونی تو چنین شرایطی زندگی کنی ! مادرت چی ؟ حتی یه روزم ، اونجا نمی تونه بیاد مهمونی ! داماد سرخونه ، که نمی خوای ! می دونم دوست داری مردت ؛ مستقل باشه و آویزون تو نشه ! تو الان بخاطر شرایطت ، نمی تون...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و نهم

خواب گل سرخ - قسمت پنجاه و نهم

ساعت ها بود که در ماشین بودیم. یک جا محسن توقف کرد و دو ساندویچ و دو نوشابه گرفت. من نخوردم... دلم درد می کرد. سایه هایی از ذهنم می گذشتند تا می خواستم بگیرمشان ، مثل پروانه ، پر می کشیدند. محسن گفت : یه کم بخواب ! گفتم : وقتی بیدار میشم هیچ خوابی یادم نمیاد ! تو اون مردو خوب می شناسی ، درسته ؟ گفتی والیبالیست بوده ، بعد یه بیماری عجیب تو سفر می گیره ، فلج میشه و بعد میره کما. از وقتی هم از کما برگشته ، هنو...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت شصتم

خواب گل سرخ - قسمت شصتم

چيزي از درخت محكم تر نيست. با اين حال درخت ها هم گاهی می افتند. اين را ناخود آگاهم می گفت. زنگ خطری در درونم به صدا در آمده بود.... آن تلفن، آن تلفنی كه به محسن شد ، مثل صدای جغد شوم بود... اينكه خبر دادند حال حامد بد شده و در بيمارستان است! چند دقيقه ی بعد آنجا بوديم . ربطی به كتك كاری ساده ی آن ها ، نداشت ، ظاهرا بخشی از سلول های مغز ، دچار آسيب موقت شده بود. بعد از رفتن ما ، به داخل خانه شان رفته و...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




خواب گل سرخ - قسمت شصت و یکم

خواب گل سرخ - قسمت شصت و یکم

به طرف مریم دویدم... گفتم : باید باهات حرف بزنم. الان ! گفت : الان نمی تونم ! چرا داد می زنی ؟ گفتم : دلم میخواد داد بزنم ! به کسی ربطی نداره ، زندگی خودمه. تاوانشو خودم میدم ! مریم گفت : ساکت... اینجا بیمارستانه ! داد زدم : مگه گفتم گورستانه ؟ تو موقع کما تا صبح با من حرف می زدی ! چی می گفتی ؟ گفت : هیچی ؛ وا !... درددل... گفتم : مثل چی ؟ یک پرستار ، رد شد. مریم را که دید مکث کرد ؛ انگار لحظه ای شک کرد ...ادامه مطلب     امتیاز: 0     نویسنده: chaampol




 سایر صفحات > 
1

 



آموزش کاربردي خريد و فروش هوشمندانه در بورس ...

درج بنر تبليغاتي ...